|
دمی خوابم دمی شیدای باران
شوم مغلوب بی پروای باران
چو هر شب کو نسیمی تا بگیرد
نقاب از صورت زیبای باران
که شاید لحظه ای دیگر ببینم
به زیر ماه نو سیمای باران
روم در کنج تنهایی به ناگه
شوم مهمان دل با پای باران
گهی فردای عشق از دل بروم
شوم دور از سر سودای باران
گهی ترسم قرار از دل رود باز
شود مسلول ساحلهای باران
غروب از غصه می میرد دل از غم
اگر دل نباشد جای باران
اگر بغضی گلو را می فشارد
شود شب گریه در هیهای باران
جفا کاری ندانستیم واکنون
شود ویران دل از غمهای باران
شبم تاریک و چشمت نور راه است
نگویم گر حقیقت را گناه است
زنورت رد چشمانت هویداست
سخن کوته کنم رویت چو ماه است

|